به سوی تو به عشق روی تو
به طرف کوی تو سپیده دم آیم
مگر تو را جویم بگو کجایی
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تو میپویم بگو کجایی
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی
یک دم از خیال من نمیروی ای غزال من
دگر چه پرسی زحال من
دیگه من دست خودم نیست توشدی تموم دنیام
می خوام از تو رد شم اما باز می بینم تو رو میخوام
چه کنم دست خودم نیست دستم از تو می نویسه
توشدی همه حرفام ریشه کردی تو وجودم
میدونم بی خبری تو ولی عاشقت میمونم
عاشق دیونه تو به خدا دست خودمنیست
آسمون این دل خسته ام این روزا ابری ابریست
میدونم بی خبری تو ولی عاشقت میمونم
ای کاش هیچ وقت معنی ای کاش رو نمی فهمیدم.
بیگانه ها برای صلح نمی آیند.
|
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم |
تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم | |
|
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود |
مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم | |
|
آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات |
در یکی نامه محال است که تحریر کنم | |
|
با سر زلف تو مجموع پریشانی خود |
کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم | |
|
آن زمان کارزوی دیدن جانم باشد |
در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم | |
|
گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد |
دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم | |
|
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی |
من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم | |
|
نیست امید صلاحی ز فساد من |
چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم |



